امان ... امان از ...
خیلی پریشونم. میدونم که می دونین چرا!!!! تو فکر سورپرایز بودم که یهو اینطوری شد. دل و دماغ نوشتن ندارم.
خونه خالي خونه غمگين
خونه سوت و کور بي تو
رنگ خوشبختي عزيزم
ديگه از من دوره بي تو
مه گرفته کوچه ها رو
اما سايه ي تو پيداست
مي شنوم صداي شب رو
ميگه اون که رفته اينجاست
تو با شب رفتي و با شب
مي آي از ديار غربت
توي قلب من ميموني
پرغرور پر نجابت
حالا دست من تنها
شعر دستات ميخونه
حس خوب با تو بودن
تو رگاي من ميمونه
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۸۸ ساعت 15:42 توسط گورمند www.gourmand.ir
|
با سلام