دیشب همراه با ۱۸ نفر از دوست های دوره ابتدائی و راهنمائی مدرسه مصطفی خمینی دور هم تو کافی شاپ روز جای شما خالی بستنی خوردیم.باورم نمیشه از اون سالها ۱۵-۲۰ سال میگذره.یادمه قدیما یکی میگفت دوستم رو ۱۵ ساله ندیدم میگفتم اووووووووووه طرف چقدر سنش زیاده.خیلی هیجان زده بودم.زودتر از همه رسیدم سر قرار اما نرفتم تو .تو ماشین منتظر موندم ..نکنه هیچکس نیاد... یکی از بچه ها رو دیدم خب ما تو دانشکده هم با هم همکلاس بودیم و از حال هم با خبر بودیم ..صداش کردم و دو تای رفتیم بالا.. هیچکس نیومده بود... ولی دیگه یکی یکی پیداشون شد...از یک ماه پیش با سارا دنبال دوستهای قدیمی گشتیم.یلدا رو از تو دفترچه تلفنی که به زور میشد شماره اش رو خوند پیدا کردم.خلاصه زنگ زدم خونشون .. یعنی هنوز خونشون همونجاس...تو همون کوچه نزدیک مدرسه ...منزل فلانی...بله ... یلدا خانم هستند..بله ... ووای باورم نمیشد...و خلاصه هر کدوم از بچه ها که هر کسی میشناخت خبر کرده بود.آخر سر هم که یکی از بچه ها یکی از معلم هامون رو خبر کرده بود و دیگه کلاسمون هم معلم دار شد...بیچاره اون دختر پسرهایی که اومده بودند تو اون کافی شاپ ..مثلا میخواستند برن یه جای آروم که با هم خلوت کنند.مگه سر و صدای ما میگذاشت...از بس همه هیجان زده بودیم... درست مثل قدیما ..هی میگفتم بچه ها یکم آرومتر..  مگه میشد. هر کس میومد همه با تعجب نگاه میکردند ببینن میشناسنش یا نه.بعد خودشو که معرفی میکرد جیغ و داد همه در میومد که اههه این فلانیه و خلاصه ۲ ساعت تو اون کافی شاپ بودیم و خیلی همه چیز عالی بود. کلی هم عکس گرفتیم .بچه هایی که اومده بودن : خودم -یلدا - گلاویژ - سارا - پریسا - سپیده -آناهیتا - نازیلا -ساناز - آزاده - پرستو - راحله - مهدیه - نشمین - آتنا - فاطی - فرانسی - بهاره - سمیرا و خانم معلم با دخترش